سلام دوستای گلم
نی نی هنوز نیومده. اتاقش تکمیل شده خیلی هم خوشگل شده. شنبه مشخص میشه که زایمانم چه جوری هست.
از شنبه هم دیگه نمیرم سرکار و توی خونه هستم با نی نی کیف میکنم
اگه تنبلی اجازه بده بازم میام
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:36  توسط خانومک
|
اواخر هفته پیش رفتیم سونوی چهار بعدی و از نی نی کلی عکس و فیلم گرفتیم. حالا بماند که چه مصیبتی بود که دستهاش یا رو چشمهاش بود یا میگذاشت روی صورتش یا انگشتش رو میخورد و دکتر با هزار ترفند انقدر باهاش ور رفت که نی نی افتخار داد و دستهاش رو یه ذره آورد پایین تر تا صورتش رو ببینیم. آخرش هم طفلی خسته شد و پشتش رو کرد به ما رفت یه گوشه قایم شد تا راحت نون و ماستش رو بخوره.
جنسیت نی نی این دفعه مشخص شد. اگه گفتین جورابهای نی نی چه رنگی بود؟
آمار سونوگرافیهایی که کلیه دوستان ، فامیل ، آشنایان ، همکاران و خانمهای رهگذر انجام داده بودند همه حاکی از این بود که 99/99 درصد نی نی آقا هست. سونوی معروف خانوم خونه هم گفته بود که نی نی پسره. ولی سونوگرافی دکتر نشون داد که بر خلاف حدس همه نی نی خانوم خانوما تشریف دارند و ملتی رو تا حالا سر کار گذاشته بودن. البته برای ما که هیچ فرقی نمیکرد نی نی خانوم باشه یا آقا برامون بینهایت عزیزه و دوست داشتنی و برای دیدنش روزشماری میکنیم.
بعدا اضافه شد: عکس نی نی

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:4  توسط خانومک
|
سلام عرض شد.
بعد از مدتی که کارهات یه مقدار سبک شده میای یه پست جدید براری توی وبلاگت میبینی یه (چی بگم آخه خدا فقط شفاش بده ) کامنت خصوصی گذاشته. من هیچی نمیگم. خودتون بخونید فقط :
به نام پيوند دهنده قلبها
با سلام
من ------ هستم.اهل ------ و دانشجوی --------.
در خانواده اي مذهبي رشد کرده ام و در حال حاضر جواني تنها هستم، دلم خيلي گرفته، دنبال کسي هستم بتونم به او عشق بورزم، محبت کنم و با تمام وجودم دوستش داشته باشم.
اي کاش مي شد از ميان فرشته هائي که خدا روي زمين فرستاد يکي هم قسمت من مي شد
اي کاش مي شد من هم کسي رو داشتم تا خالصانه ترين احساساتم را نثارش کنم.
خدايا لطفت را شامل حال من کن و مرا ياري كن... .
باید بگم که من در حال حاضر شدیدا به ازدواج موقت نیاز دارم چون
هم شرایط ازدواج دائم رو ندارم و هم شدیدا تحت فشارم.اینو بگم
که اهل ورزش و فعالیت های مختلف هم هستم و اینجوری نیست
که از سر بیکاری غرائزم بیدار شده باشن.برای این کار به حوزه علمیه ----- هم رفتم و گفتم که توان مالی اون چنانی ندارم و مهریه ای رو هم که می تونم بدم ماهی 20000 تومنه.چندتا از دوستای من در -------- و ------- با مهریه ای کمتر از این و حتی بدون مهریه ای تونستن خانم هایی رو صیغه کنن.
با شنیدن این حرفا علمای اسلام و حاج آقاهای محترم بهم خندیدن
و گفتن:برو جوون روزه بگیر و دعا کن... و زدن زیر خنده!
گناه من چیه که باید یک سال در شهری غریب و به دور از خونه و
خونواده در آتش شهوتم بسوزم؟چرا باید اون بازاری که زن هم داره بره 2تا زن رو صیغه کنه اما من...؟
باور کنید شرایط برام خیلی سخت شده.نمی خوام به گناه بیفتم.
آیا کسی یا جایی رو در -------- می شناسید که به من کمک کنه؟
این حرفایی بود که مدتها می خواستم به کسی بزنم.شما رو به
امام زمان قسم می دم که کمکم کنید و حرفای این حاج آقاها رو
برام تکرار نکنید,چون واقعا پیمانه پر شده... .
بی صبرانه منتظر پاسخ هستم.لطف کنید خصوصی نظر بذارید.
التماس دعا... .
( ترجیح دادم بعضی کلمات رو سانسور کنم )
اصلن این رو که دیدم حرفهایی که میخواستم بزنم یادم رفت. تمرکزم رو از دست دادم. ما کجا داریم زندگی میکنیم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خبر مهمی داشتم ولی میگذارم توی شرایط روحی مناسب تری بگم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط خانومک
|
سلام
از اینکه مدت خیلی زیادی نبودم شرمنده ام. راستش کارم خیلی زیاد شده و فرصت سر خاروندن هم نداشتم.
خبرای مهم که توی این مدت اتفاق افتاده :
- رفتیم سونو. این نی نی ما از بس ما رو تحویل گرفته بودتوی کل مدت سونو پشتش رو به ما کرده بود و همونجوری هم داشت عربی میرقصید. اما دریغ از اینکه یه بار برگرده به طرف ما. به خاطر همین هم جنسیتش معلوم نشد و توی کف موندیم. خدا رو شکر همه چیش نرمال و خوب بود قربونش برم. ستون فقراتش ، پاهاش ، دستاش ، سرش همه رو دکتر نشون داد. نکته جالب اینکه وسط سونو شوهرک به دکتر گفت میشه دستشم ببینیم تا این رو گفت یهو نی نی دستشو در حالی که پنج تا انگشتهاش باز بودن آورد بالا انگار که میخواست نشون بده. خلاصه خیلی بامزه بود. ایشالا بعد از عید دیگه میرم سونوی سه بعدی
- نی نی دیگه با مشت و لگدهاش ما رو مستفیض میکنه. نی نی ما ماشاا... خیلی زرنگه و از همون هفته 16 ، 17 تکون خورد. الانم که همچنان مشغول ورزشه.
- کمردرد بیچارم کرده. دکترم میگه طبیعیه. نمیدونم چیکار کنم. شبا هم انقدر بدخواب شدم همش تو خواب ناله میکنم و شوهرک رو بیدار میکنم
تلفن خونه ما یک ماهه که بدون هیچ دلیلی قطع شده. یه طرفه هم نشده ها کلا قطعه. زنگ که میزنی به خونه میگه شماره مشترک مورد نظر موقتا قطع میباشد. صد دفعه به 17 زنگ زدیم انگار نه انگار. رفتیم مرکز مخابرات منطقمون بعد از پاچه گیری و اینکه به ما مربوط نیست به 17 زنگ بزنین باز هم هیچ نتیجه ای نگرفتیم. نمیدونم دیگه چیکار باید کرد هیچکس جوابگو نیست. شوهرک گفته تا آخر این هفته میرم مخابرات ببینیم چه مرگشونه.
قول میدم این دفعه دیگه زود برگردم
لعنت بر آدم بدقول
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:16  توسط خانومک
|
جوانک خوش تيپ از اينکه قابلمه پيرمرد به پايش خورده و يک خط منحني از جنس گرد و خاک روي شلوارش رسم کرده بود، کلي ناراحت شد. صورتش را که تازه اصلاح کرده بود، در هم کشيد و يک نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بيرون داد. تا سرحد امکان خودم را عقب کشيدم. روي شانه اش زدم و گفتم: " داداش بيا عقب اين بابا راحت باشه "
از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قرباني به ميله وسط ماشين آويزانم کرده بود، گردن کشيدم و نگاهش کردم. پيرمردي 70 – 75 ساله، با کت خاکستري با بافتي درشت و ضخيم، شلوار مشکي اش از گشادي گريه مي کرد و با تمسک به کمربند پوسيده اي، دست و پا زنان خودش را به پيرزن چسبانده بود با خودم فکر کردم و گفتم شايد مي خواهد از جايي نذري بگيرند! به نظرم قابلمه دو نفره بود. اما قيافه شان به اين کارها نمي خورد. تازه محرم و صفر هم تمام شده بود.
پيش خودم محاکمه اش کردم. " حالا به هر علتي که اين قابلمه خالي رو دست گرفتي پس چرا پلاستيکش آن قدر خاکي و کثيفه؟! يعني يک مشماي سالم تر گيرت نيومد که اين طوري شلوار مردمو کثيف نکني؟! " شايد چيزي توي قابلمه دارند؟! اما قابلمه توي پلاستيک يک ور شده بود. اگر چيزي توش بود از سوراخ هاي پلاستيک بيرون مي ريخت. شايد هم پيدايش کردند، مي خواهند بفروشند به نمکي؟! يا شايد هم ترسيدند در اثر تکان هاي ماشين که آدم را مثل مشک عشاير ايل بختياري تکان مي دهد، حالشان به هم بخورد، قابلمه را آورده اند براي مواقع اضطراري!
توي همين فکر بودم که پيرمرد با سرفه اي سينه اش را ضاف کرد و گفت: « آقا پياده مي شيم »
مسافرهايي که سر پا ايستاده بودند، خودشان را عقب مي کشيدند. يکي، دو نفر هم که جلوي در بودند پياده شدند تا راهي براي پياده شدن باشد.
پيرمرد، يک دويست توماني مچاله شده قرمز را به راننده داد. بعد هم زير شانه پيرزن را به آرامي گرفت. پيرزن خيلي آرام قدم بر مي داشت. پاهايش که بعد از شصت، هفتاد سال از کشيدن بدنش خسته شده بود، روي زمين کشده مي شد. مثل اينکه مي خواست بماند و راحت روي صندلي استراحت کند. شايد هم اگر زبان داشتند به بقيه بدن پيرزن مي گفتند: شما برويد ما بعدا مي آييم.
به رکاب پله هاي ماشين که رسيدند پيرمرد دست پيرزن را روي ميله آهني پشت صندلي شاگرد گذاشت و به پيرزن اشاره کرد که ميله را نگه دار و خودش پياده شد. قابلمه را با دقت تمام روي پله اول ماشين گذاشت و با وسواس آزمايش کرد که لق نزند. بعد هم دستش را به طرف پيرزن دراز کرد تا پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه بگذارد و بعد از روي قابلمه روي پله اول. دو پايش را که روي پله اول گذاشت، پيرمرد قابلمه را روي زمين گذاشت. دوباره پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه و اين بار روي زمين گذاشت. نمي دانم بقيه مسافران هم احساس من را داشتند يا نه؟! پيرمرد و پيرزن يک عمر بود که از قابلمه خورده بودند، ولي هنوز حتي يک قاشق هم از آن کم نشده بود. اين قابلمه شان فقط براي دو نفر غذا جا مي گرفت.
این داستان از طریق ایمیل به دستم رسیده بود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:0  توسط خانومک
|
چند وقت بود حس میکردم دست و دلم به نوشتن نمیره... یعنی وقتش رو هم نداشتم
امروز توی شرکت ما از صبح گاز قطعه!! فن کوئل ها با گازوئیل کار میکنند و از اونجایی که هنوز سماور گازوئیلی اختراع نشده تا ظهر چایی نداشتیم بخوریم!!
دیشب با یک عده از دوستان بعد از مدتها رفته بودیم بیرون و کلی خوش گذشت. همه غیر از ما و یک زوج دیگه مجرد بودن. توی اون برف و بوران رفتیم پارک ملت. حتما در جریان هستید که به خاطر صرفه جویی در مصرف برق همه پارکها در خاموشی بود. ولی برف همه جا رو روشن کرده بود و چقدر هم شلوغ بود. انگار نه انگار که داره برف میاد و هوا سرده. ملت در پارک ملت چه کیفی میکردن. چه شادی پاک و ساده ای.
من به اندازه یه خرس لباس پوشیده بودم و از اطراف هم شوهرک و دوستان هوای من رو داشتن که لیز نخورم. ولی توی این گردش رفتن یه حقیقتی رو فهمیدم. اینکه دیگه نمیتونم مثل سابق شیطونی کنم مثل بقیه روی برفها با خیال راحت سر بخورم و بدوم... کار مهمتری دارم و اون مراقبت از یه موجود نازه که به جونم بسته است. اینکه اون خیلی خیلی از خودم مهمتره. دیگه مامان شدم... مامان. یعنی اینقدر بزرگ شدم؟
این روزها موقع بیرون رفتن عین مورچه راه میرم و با دقت روی زمین رو نگاه میکنم. خیلی از لیز خوردن و افتادن میترسم. نه برای خودم برای نی نی جیگیلی. شکمم همینطوری تیز داره میاد جلو. یعنی اندامم اصلا تکون نخورده ها ولی نمیدونم این چرا اینقدر تیز شده. اصلن توی پهلوهام نیست. باید هر چه سریعتر به فکر مانتوهای گشادتر باشم
مخصوص بلفی: خیلی خیلی خیلی بهت تبریک میگم عزیزم و امیدوارم به سلامتی و با دل خوش نی نی ات رو به دنیا بیاری. خیلی مواظب خودت باش توی این روزها. راستش از همون روز اولی که پست آغاز راهی نو رو خوندم دلم لک میزد برات کامنت بزارم و تبریک بگم ولی نمیدونم این سیستم من چه دردی داره که برای بچه های پرشین نمیتونم کامنت بزارم. گفتم با اولین پستم این کار رو بکنم که اونم کلی توش تاخیر افتاد
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:23  توسط خانومک
|
این عکسبرداری از نی نی هم برای خودش جریاناتی داشت!
شنبه صبح بعد از بیدار شدن از خواب طبق معمول میری دبلیوسی و بعد از اینکه کارت تموم میشه تازه میفهمی چه غلطی کردی! بابا سونو باید با مثا^نه پر باشه!
در راستای جبران خالی شدن مثا^نه شونصد تا لیوان آب میخوری و با شوهرک از خونه میزنین بیرون. توی راه احساس میکنی باید بری دبلیوسی. اما خب میشه تحمل کرد. میرسین دم سونو^گرافی که هنوز بسته است (ساعت 8:30) . چند دقیقه که وایمیسین میبینی دیگه دست^شویی لازمی و نمیتونی وایسی. در به در تو خیابون به دنبال مکان قضای حاجت میگردی و هیچ نمی یابی! مترو؟ مترو نداره!!! پمپ بنز^ین؟ نداره!!! هیچ جااااااا
من هم هوییییجوری در حال ترکیدن!! دیگه گریم گرفته بود نمیتونستم راه برم بابا داشت رسمن میریخت!!
توی همین حین و بین یکی از همکارای سابق سر و کلش پیدا میشه و دو ساعت مشغول احوالپرسی و ... با شوهرک و من هم در حال مرگ!! خلاصه از دست اون راحت شدیم. منم دیدم نمیشه الانه که شلوارم رو بدم پایین لب جوب کارم رو بکنم!!
خلاصه شوهرک سریع یه ماشین گرفت و رفتیم سر خیابون شرکت. گفتم الان تاکسی یارو به گند کشیده میشه! خدا رحم کرد! پیاده که شدیم چشمم به پارک افتاد و تابلوی "سرویس بهد^اشتی" . دست در دست شوهرک دویدیم و دویدیم به دبلیوسی رسیدیم! باغبون پارک هاج و واج داشت نگاه میکرد!!!
خلاصه این موضوع به خوبی و خوشی رفع شد!!!
عصری قرار شد بریم سونوی بیمارستانی که نزدیک شرکت هست. من از ترسم هیچی آب نخوردم که مثل صبح نشه!!! دکتره گفت آب خوردی قشنگ؟ گفتم ای! گفت برو آب بخور حسابی ! منم از آبخوری اونجا یه ذره خوردم! گفت حالا بیا ببینم چه جوریه!رفتیم رو تخت خوابیدیم (من و نی نی) و پروب سونو رو گذاشت رو نی نی و گفت خوبه ولی برو چند تا لیوان دیگه آب بخور. با شوهرک رفتیم من آب خوردم! یه ربع هم نشستیم اونجا کلی استرسم داشتیم هم ذوق از خودمون در میکردیم!!
بعد رفتیم تو اتاق سونو. هی دکتر گشت و گشت تا بالاخره نی نی رو پیدا کرد! شوهرکم محو تماشای نی نی شده بود ! دکتره هم کمتر از ما ذوق نمیکرد والا!! با هیجان سر و دست و پای نی نی رو نشون داد به شوهرک! ولی من نمیدیدم که! بعد مونیتور رو چرخوند طرف من و منم دیدم نی نی رو!! آخی انقد گوگولی بود! بعدش گفت حالا بزارین یه چیزی از نی نی نشونتون بدم ببینین چه خوشگله! اینم قلبش! قلب کوشولوش انقد تند تند میزد! به قول شوهرک انگار دنبالش کرده بودن. بعد شوهرک گیییییر داده به دکتر هزار تا سوال کرده میگه همه چیش سالمه؟ دکتره خندیده میگه بابا این نی نی تازه دست و پا دراورده حالا ولی همه چیش طبیعیه. بعد شوهرک میگه جنسیتش معلومه؟ دیگه دکتره ترکیده از خنده!!! خوب بود دکتر خیلی خوش اخلاق و پرحوصله ای بود!!! وگرنه مینداختمون بیرون.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 11:52  توسط خانومک
|
قربون اون کله گندت برم مامانی
قربون اون دست و پای خوشگلت برم
قربون اون قلب کوچولوی نازت برم که تند و تند تالاپ تولوپ میکرد
قربونت برم
قربونت برم
قربونت برم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:55  توسط خانومک
|
یعنی همینجوری عرقه که داره از سر و صورت من میریزه پایین
از بس که گلین همتون
بابا من یه کلمه نوشتم توت فرنگی... این دوست جونام چقدر دوست جونن آخه... آخه من کجا برم یه همچین دوست جونایی پیدا کنم؟!!! ... بابا شرمنده به خدا ... وای حتی رویا جونم میخواسته برام بخره و من رو پیدا کنه بهم برسونه!!! تو رو خدا معرفت رو دارین؟ دیگه نمیدونم به چه زبونی بگم به خدا
شوهرک برام توت فرنگی پیدا کرد. امروز نشسته بودم پشت میزم یهو دیدم یکی یه کیسه گذاشت رو کیبوردم... سرمو بالا کردم میبینم شوهرکه! تا بخوام ازش بپرسم این چیه در رفت!!! حالا منم جلو همکارا نمیدونم چه جوری اینو در بیارم ببینم چیه!! یواشکی توش رو نگاه کردم میبینم یه بسته توت فرنگیه! واییی... منم معطلش نکردم در جا یه دونشو خوردم تا نی نی هوسش در بره بعدم بقیشو گذاشتم تو یخچال شرکت تا برم خونه سر فرصت دلی از عزا در بیارم!! آخه اینجا نمیتونم سر فرصت بخورم زهرم میشه!!! (حالا خوبه آخر وقت برم ببینم تو یخچال نیست!!!) . ولی چه توت فرنگیهایی!! هر کدوم اندازه نارنگیه !! توی بستش هفت هشت تا هست . همین سه هزار چوق آب خورده. شاهد باشین این نی نی از حالا چقدر خرج میتراشه ها
احتمالن توی هفته دیگه با شوهرک میریم ملاقات نی نی نازمون!!! (سونو گرافی دیگه) برا اولین بار میخوایم ببینیمش گوگولی مگولی رو!! وای هم ذوق دارم هم میترسم!! میترسم اصلن نباشه!! یا نمیدونم چیز دیگه!!! نمیدونم نگرانیم طبیعیه ؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:53  توسط خانومک
|
واقعن نمیدونم چه جوری بابت دلگرمی هاتون تشکر کنم. کلی با کامنت هاتون حالم رو خوب کردین. به داشتن تک تکتون افتخار میکنم. خلاصه شرمنده ام کردین حسابی
من توت فرنگی میخوام... خب چی کار کنم هوس کردم... نی نی هوس کرده خب... این نی نی تازه دو ماهشه. نمیفهمه هنوز که الان تو این فصل توت فرنگی نیست. آخه باباش از کجا بره بگرده وسط زمستون براش پیدا کنه؟ نی نی یه دیگه نمیشه که ازش توقع داشت... بچم دلش خواسته خب... تازشم مرباش ، شربتش ، دلسترش همه اینا رو هم خورده ها ولی راضی نشده میگه من خودش رو میخوام
احیانا اگه کسی توت فرنگی سراغ داشت یه ندایی بده که این نی نی ما رو کشته با این هوساش
قربونتون
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:36  توسط خانومک
|